فووريه ( مترجم : عباس اقبال آشتيانى )
16
سه سال در دربار ايران ( فارسى )
10 اوت 1889 - 12 ذى الحجه 1306 ساعت دو بعد از ظهر از پاريس به طرف بلفور حركت كرديم و اين در موقعى بود كه نمايشگاه 1889 به آخرين حد شهرت و ترقى خود رسيده بود . در گرتز « 1 » دختر جوانى يك دسته روزنامه به شاه تقديم كرد ، شاه از ميان آن دو شماره از ايلوستراسيون انتخاب نمود و در مقابل يك اشرفى به او داد . جمعيتى انبوه در اطراف ايستگاه تروا « 2 » ازدحام كرده و بچههاى كوچك از درختها و بعضى ديگر از تيرهاى تلگراف بالا رفته بودند ، تمام اين مردم تا وقتى كه ما از نظرشان غائب شديم در كمال خوشحالى فرياد مىزدند : « زنده باد شاه » . ناصر الدين شاه با اين كه به اين تظاهرات محبتآميز پاريسىها عادت داشت از ديدن اين منظرهء غير منتظره متعجب و مشعوف شد به طورى كه حالت جدى خود را از دست داد و وقتى كه اين جستوخيزهاى مهرانگيز بچهها را ديد به قهقهء تمام خنديد . وقتى كه به كلى از آبادى دور شده بوديم قطار راه آهن غفلة ايستاد : كاركنان قطار با كمال اضطراب مىرفتند و مىآمدند و به دقت هر اطاقى را تحت نظر تفتيش مىآوردند ، مسافرين هم همه بيرون آمده و از يكديگر مىپرسيدند كه چه خبر است ؟ آخر كار معلوم شد كه عزيز السلطان سوگلى اعليحضرت از راه شيطنت يا براى تفريح علامت خطر قطار را به حركت آورده و قطار به همين علت ايستاده است . در وزول « 3 » موقعى كه قطار كمى توقف كرد من وقتى پيدا كردم كه با اقوام كه از سو « 4 » مسقط الرأس من آمده بودند ديدهبوسى و خداحافظى كنم . تصور ايشان اين بود كه ديگر مرا نخواهند ديد چه ايشان هميشه در صحبتهاى خود مىگفتند كه « ايران در آخر دنيا واقع شده » . در ايستگاه بلغور شامى به ما داده شد و نيمه شب دوباره سوار قطار شديم و از گوشهء مملكت سويس گذشتيم و ساعت يازده به كشور ( باد ) رسيديم . شاه كه علاقهء قلبى به من دارد نمىخواست كه به هيچ نقطهاى از خاك آلزاس كه حقا سرزمينى فرانسوى و حاليه در تصرف آلمان است قدم بگذارد و از اين راه داخل آلمان شود .
--> ( 1 ) . Gretz ( 2 ) . Troyes ( 3 ) . Vesoul ( 4 ) . SauLx